خاطرات شهید مصطفی پژوهنده

برای خرید زمین از تعاونی لشکر، ماشین را فروخته بود. تا قم رفته و در دفتر آقای لنکرانی، خمسش را حساب کرده و برگشته بود. از همان پول ماشین، هیلمن ۱۳۵۵ خریده بود و قسط اول تعاونی را به حساب ریخته بود.
وقتی آبجی ملوک باخبر شده بود که برای قسط بعدی دست مصطفی خالی شده، پس اندازش را آورده و برادر را همراهی کرده بود. مصطفی دست نوشته ای به آبجی داده بود. ملوک دلگیر شده و گفته بود:
– این چه کاریه؟ ایشالله بعد خونه می سازی و با هم حساب می کنیم. – نه آبجی، فردا روز کی مرده، کی زنده. باید حسابم معلوم باشه. – ایشالله خودت بالا سر زندگیت هستی، بچه پدر میخواد. ۔ حالا که ما قابل نیستیم خدا نگاهمون کنه!
آبجی ملوک دور از جون گفته بود. مصطفی از این دور از جون خواهر خوشحال نشده بود.
اواخر سال ۱۳٦۳ بود که توانست فرماندهان را راضی کند و به منطقه برگردد. باز هم به لشکر ٥۸ تکاور منتقل شده بود. تا تولد دخترش فاطمه یکی دو ماه مانده بود.
لشکر ۵۸ تکاور در عین خوش مستقر بود. دلتنگی ها، سوسن خانم و آبجی ملوک را از اندیمشک به همراه علی آقا تا عین خوش آورده بود. علی آقا پیغام گذاشته بود که:
بچه هات آمده اند دیدنت.» بیسیم زده بودند و بعد به علی آقا گفته بودند:
اول صبح رفته خط. گفته بهتون بگیم، شما برید خودم میام.» دو روز بعد آمده بود اندیمشک. پنج شنبه ای بود. آبجی و علی آقا، سوسن خانم را با خود به بیرون برده بودند. مصطفی را بیدار نکرده بودند تا کمی استراحت کند. آنها که برگشتند، مصطفی نبود. دخترها گفته بودند:
دایی مصطفی اول صبح رفت بیرون.» . ملوک گفته بود:
ما که رفتیم، اینم زده بیرون. می خواستم یه کم بخوابه ها!»
با چشم های خیس و پف کرده برگشته بود. سوسن خانم باز هم ترسیده بود:
– اول سحر که چیزیت نبود! چی شده؟
– رفته بودم مزار شهدای اندیمشک. قبر سه چهار تا بچه رو دیدم که تو بمبارون شهید شده بودن…
منقلب شدنش را سوسن خانم بارها دیده بود. انگار این بار شکل دیگری داشت. گفته بود:
– مثل این که ما پیش خدا ارج و قربی نداریم، وگرنه این همه بچه نمی رفتن و ما بمونیم.
– بگو دور از جون…
سوسن خانم ترسش را نخورده بود.
تا وقتی خبر به دنیا آمدن فاطمه را بدهند، برنگشته بود. از منطقه تا تهران را یکسره آمده بود. دل توی دل بابا نبود. بارها دختر ماهش را تصور کرده بود. بچه را که دید، همان یک تکه ی کوچک ماه بابا بود. از بغل کردن و بوسیدنش سیر نمیشد.
به سوسن گفته بود: «دخترمون باید خانم دکتر بشه.»
صبح های تهران بودنش را به پادگان رفته و برای سرزدن به مجروحان برنامه گذاشته بود. مرخصی اش که تمام شده بود، فاطمه و مادرش را با عمه و خاله در تهران گذاشته و برگشته بود.
دلش را تهران جاگذاشته بود و تا نفت شهر را با رؤیای فاطمه ی کوچکش آمده بود. این بار هم حمله از گیلان غرب بود. گروهان تکاور پیشتاز بود و تا ارتفاع ۳۱۰ را به راحتی گرفته بود. نرسیدن گروهان سوم، مصطفی و نیروهایش را در ارتفاعات گیر انداخته بود. بچه ها زیر دید مستقیم عراق بودند. عراقی ها به سنگ و صخره ها هم رحم نمی کردند. تیر بود که از آسمان و زمین می بارید. حساب زخمی و مجروحها از دستش در رفته بود.
بیسیم چی پشت سرش میدوید و گوشی را کنار گوش مصطفی می گرفت. صدای فریادهای فرماندهی گردان برای برگشتن مصطفی به عقب کلافه اش کرده بود. گوشی بیسیم را به بیسیم چی داده بود و گفته بود:
دیگه ندش دستم.»
اسلحه را برداشته بود و از بیسیم چی دور شده بود. بچه ها را لت و پار کرده بودند. چند نفری این طرف و آن طرف از بین شیارها، تک و توک تیری می زدند. گلوله هایش تمام شده بود. چند قبضه اسلحه ی روی زمین افتاده را امتحان کرد که خالی بودند. بیسیم چی هنوز هم دنبالش می دوید.
پشت تیربار نشست. گلوله ی خمپاره بود که سوت می کشید و زمین را سوراخ می کرد. بیسیم چی یک اسلحه ی پر پیدا کرده بود و چند متر دورتر از مصطفی شلیک می کرد. فریادهای مصطفی به گوش پسرک نمی رسید. مصطفی بی خطا می زد. چشمش به بیسیم چی بود و دستش به تیر بار. باز هم پسرک فریادهای مصطفی را نمی شنید.
تیر تیر بار تمام شده بود. مصطفی دنبال آر پی جی می گشت. تنها برای چهار پنج نفر یک خشاب پر مانده بود. مصطفی دیگر صدای تیرهای پسرک بیسیم چی را نشنید. خم شد و اسلحه ی روی زمین افتاده را امتحان کرد. پر بود، داد زد:
«این پره. بگیر.»
برگشت. بیسیم چی روی زمین افتاده بود و صدای خرخر بیسیمش می آمد. مصطفی وقت گریه کردن نداشت. با آر پی جی دوتا از تیر بارهایشان را زده بود. داد می زد و از چندتایی که مانده بودند، گلوله ی آر پی جی می خواست. گلوله ای نمانده بود، جعبه ها خالی بود و دست مصطفی خالی مانده بود.
فرمانده مانده بود و زخمی ها و کشته ها و اسلحه های خالی. چند متر بیشتر لازم نبود تا سربازان عراقی جلو بیایند و صورت به صورتشان بشوند.
مصطفی مثل خیلی وقت های دیگر متوسل شده بود. باز هم توسل. دست به دامن حضرت زهرا (س) شده بود. برای گریه و لابه وقت نبود. با حضرتش به زبان خودش حرف زده بود.
بچه ها چشم به فرمانده داشتند و فرمانده مانده بود با اسلحه های خالی، زیر دید مستقیم و گلوله ی خمپاره های عراقی. کسی نفهمید صدا از کدام طرف بود:
مهمات!»
هفت جعبه ی پیدا شده را باز کرده بودند و جواب گلوله را با گلوله داده بودند. مصطفی یک جا بند نشده بود. تیر بارهایشان را زده بود. بچه ها پشتش را گرفته بودند و با مصطفی جلو آمده بودند. فاصله ی سربازهای عراقی زیادتر شده بود. توانسته بودند ارتفاع ۳۱۰ و تپه ها را نگه دارند.
به دستور مصطفی زخمیها را عقب تر برده و خط آتش را حفظ کرده بودند. جنازه ی بیسیم چی را خودش روی شانه گذاشته و به عقب برده بود.
بعد از تولد فاطمه، این اولین باری بود که مرخصی آمده بود. بیشتر از پنجاه روز گذشته بود. مادر، بچه را آماده ی رفتن به خرم آباد کرده بود. مصطفی عزم رفتن به قم داشت. سوار ماشین که شده بودند، سوسن پرسیده بود
– این عکس کیه؟
– بیسیم چیم بود. تو همین عملیات آخری شهید شد.
– چه قدرم جوون بوده! خدا به مادرش صبر بده.
– میخوام برم قم به خانواده اش سر بزنم.
سوسن خانم فاتحه خوانده و تا مدت ها عکس را جلوی ماشین نگه داشته بود.
از قم به تهران برگشتند و رفتن به خرم آباد را موکول کردند به بعد. بقیه ی روزهای مرخصی اش را صرف سرکشی به خانواده های شهدا کرده بود. در این اثنا به مصطفی پیشنهاد دادند که به عنوان رابط دفتر امام (ره) و ارتش مشغول به کار شود. علی آقا و آقا مظفر هم تشویقش کرده بودند، ولی باز هم راضی نمی شد. گفته بود:
– می ترسم. شاید حرفی بزنم که حقی رو ضایع کنم.
– شاید یکی رو بذارن که اندازه ی تو دقیق نباشه.
– دیگه تکلیف من نیست. پای آبروی آدماست.
قانع نشده بود. هفت روز مرخصی اش تمام شده بود که حکم فرمانده گردانی اش را ابلاغ کرده بودند. قبل از برگشتن به لشکر به قرارگاه رفته بود. در تقسیم نیروهای جدید به لشکر ۵۸ تکاور، هفت نفر سهمیه داده بودند. مصطفی برای بردن تعداد بیشتر نیرو اصرار می کرد. گردان تکاور با نیرو معنی داشت. در چشم خیلی از افسران تازه فارغ التحصیل می شد ذوق با پژوهنده بودن را دید. ستوان عباس ترکاشوند و ستوان سعید شعبانیان را به گردان اختصاص داده بودند.
با هم برگشته بودند منطقه گردان در جزیره ی مجنون مستقر بود. از پادگان حمید که راه افتاد تا برسد به ستاد لشکر از فکر در نیامده بود.
نخواسته بود تنها به شنیده هایش اطمینان کند. باید گردان را سر و سامان می داد. سه راه طلائیه را رد کرده بودند. از پت جنوبی تا جزیره ی مجنون راه زیادی نبود.
پایش را از جیپ بیرون گذاشت که صدای سوت بلند شد. همه روی زمین دراز کش شده بودند. اولین سرباز که از زمین بلند شد، پژوهنده صدایش کرده بود:
«این چه سر و وضعیه؟»
سرباز دکمه ها را بسته و یقه را صاف کرده بود.
– ببخشید قربان.
– برو دیگه این جوری نبینمت!
سرباز چشم قربان را گفته و زود رفته بود. نشانه های خوبی برای باور نکردن شنیده ها ندیده بود. همه به خط شده بودند. مصطفی پژوهنده که ناشناس نبود. بعضی از چهره ها را می شناخت. بیشتر از پنج دقیقه حرفی نداشت که بزند. مسئول مخابرات و فرماندهی گروهانها را خواسته بود. دم غروب بود که برق قطع شد. نیم ساعتی طول کشید تا دوباره وصل شود. مصطفی خواسته بود مسئول موتور برق را هم خبر کنند. جلسه ی فرماندهی گروهانها تمام شده بود که مردی سبزه رو آمد. قد متوسطی داشت. سلام داده و منتظر بود.
– مسئول موتور برقی؟
– بله جناب سروان. بهرام رستگاروند هستم.
– چرا خاموش روشن می کنی؟
– جناب سروان! موتور خرابه. اون موتور اصلیه حسابی داغون شده بود. اینو جدید دادن لت و پاره!
– درست شدنیه؟
– می تونیم درستش کنیم. ولی سرهم بندی می شه.
– بهمون برق بده، دیگه بقیه ش مهم نیست.
– جناب سروان درستش می کنیم.
– ببینیم!
یک هفته ای می شد که گردان را تحویل گرفته بود. نیسان ایستاد و پسرک راننده پیاده شده بود که قابلمه ها را پایین بگذارد. مصطفی جلوی سنگرش بود. راننده را صدا زده بود:
– از امروز اومدی؟
– نه جناب سروان! مرخصی بودیم.
= بچه کجایی؟
– تهران. از ارامنه هستیم جناب سروان.
– حالا چرا این قدر بی حالی؟ استوار مرادی بود که به جای پسرک جواب داد:
جناب سروان، تازه نامزد کرده، بدون شیرینی هم اومده.» مصطفی لبخندی زده بود:
– از نامزدت سیر نشدی؟ میخوای ده روز دیگه بری مرخصی؟
– نه جناب… پسرک خجالت کشیده بود. مصطفی دوباره گفته بود:
چرا سرتو میندازی پایین! می خوای ده روز دیگه برو؟ بعدش بیا که سرحال باشی.»
تازه داماد ظرف های غذا را تحویل داده و رفته بود. مصطفی، سرباز رستگاروند را خواسته بود.
– رستگاروند! برای موتور چه کار کردی؟ امشبم خاموشی داریم؟
– نه جناب سروان. درستش کردیم. از غروب دیگه رو غلتکه
جمله ی رستگاروند تمام نشده بود که اول صدای سوت آمد و بعد هم انفجار. دود غلیظ از جیپ بلند شده بود. توپخانه ی دور برد عراق جیپ را زده بود. مصطفی بلافاصله دستور جابه جایی داد. باقری معترض بود که:
– حالا چه عجله ای دارید؟ داد و فریاد مرادی بلند شده بود:
– میخوای همه مونو به کشتن بدی! اونا کور میزنن. دود که بلند بشه یعنی همین جا خودشه! قفل می کنن و می کوبنمون.
جا به جا شده بودند و دو سه کیلومتر دورتر جا گرفته بودند. رستگاروند چشم به مصطفی داشت که بیکار بشود. فرمانده که رفته بود برای نماز موقعیت دست داده بود:
– جناب سروان! ما که تا نصفه شب بابت موتور برق بیداریم، دیگه برامون نگهبانی میشه نذارید؟
– نیرو کم داریم. باید وایسی
– جناب سروان! اگه ما وایسیم پست، کی حواسش به موتور باشه؟
– میذارمت نگهبانی سنگر خودم که به موتور هم برسی.
– چاکریم جناب سروان!
همان شب، اولین نگهبانی را برای رستگاروند گذاشته بودند. مجبور شده بود پنج شش باری را برای سرکشی به موتور برق، فاصله ی سنگر فرماندهی تا خاکریز را برود و برگردد. هم خسته بود و هم بی حوصله. به نظرش آمد جناب سروان خواب است. نزدیک دو و نیم صبح بود. همان طور که یک نگاهش به داخل سنگر بود، روی جعبه ی کنار در سنگر نشست. برای این که پژوهنده نمیدیدش که سر پست نشسته و استراحت می کند، به خودش مرحبا می گفت. حس کرد روی جسمی سرد نشسته. به خودش گفته بود:
تو این گرما، این چیه؟!» بلند شده و جعبه را باز کرده بود. صدای ماشین بود که نزدیک می شد. در جعبه را بسته و سلام داده بود.
– جناب سروان! ما فکر کردیم شما تو سنگر خوابیدید؟
– خسته نباشی. خبری نیست؟
– نه. فقط این موشا دورمون کردنا؟
– جزیره ی مجنونه دیگه. همینه.
– آقا،لامصبا هر کدوم قد یه واگن قطارن!
مصطفی خندیده و رفته بود کنار تانکر آب و آستین را برای وضو بالا زده بود. توپخانه ی عراق بالأخره گرای جاده ی منتهی به گردان را گرفته بود و هر چه را به سمت گردان می آمد، می زد. ماشین های تدارکات برای رساندن آب و غذا نمی توانستند از دید عراقی ها فرار کنند. گردان بی آب مانده بود.
بچه ها اسم خط را چهار راه مرگ گذاشته بودند. روزشان با گلوله ی توپ عراق شب میشد. باید راهی پیدا می کردند که آب و غذا به نیروها برسد.
تا این که چهل و هشت ساعت را گردان بدون آب ماند. سر و صدای نیروها در آمده بود. تشنه بودند و هوا هم، هوای داغ جنوب. مصطفی زیارت عاشورا می خواند و بچه ها بی اختیار ساکت تر می شدند. ستوان گلسرخی به نیروها گفته بود:
«فهمیدید چرا آقا مصطفی بیشتر از قبل زیارت عاشورا می خونه؟»
بعضی فهمیده بودند. دیگر قابل تحمل نبود. نیروها خبر داشتند در فاصله ی نزدیکشان یک گروهان از بچه های سپاه هم هستند. یکی دو نفری که تشنگی کلافه ترشان کرده بود، به معاون مصطفی، سروان حمید بهزادی گفته بودند:
– چرا از بچه های سپاه آب نمی گیرید. اونا دارن آب معدنی میخورن و به ما چهل و هشت ساعته که آب نرسیده!
– تحمل کنید تا ماشین تدارکات برسه.
– تا حالا که نرسیده. شما به جناب سروان پژوهنده بگید. ما دیگه نمی کشیم.
سروان بهزادی روی آن را نداشت که به مصطفی گله و شکایتی بکند. انگار تشنگی به مصطفی اثر نداشت. دست آخر به فرمانده گفته بود و نامه ای که برای بچه های سپاه نوشته بودند را نشان داده بود.
– تو فقط امضا کن. بچه ها میرن ازشون آب می گیرن.
– چرا امضا نکردی؟
– من که نه حاجی ام، نه سید
– حالا مگه چی نوشتیم؟ حاج سید مصطفی پژوهنده! – این که من نیستم. – بچه ها دارن از تشنگی می میرن، تو معطل حاجی نبودن موندی؟ – اگه میخوای خودت امضا کن. – اونا تو رو قبول دارن. تو فرماندهی گردانی.
امضا نکرده بود. بهزادی و بقیه اصرار کرده بودند، ولی مصطفی امضا نکرده بود. دست آخر دو کامیون آب معدنی را برای نیروهای تشنه گرفته بودند، ولی به روش مصطفی و با همان امضای همیشگی اش.
رستگاروند را خواسته و تأکید کرده بود که امشب جلسه ی ستاد است و خاموشی نداشته باشند.
– باشه جناب سروان. دیروز سرویس کاملش کردم، توپه توپسه مثل ساعت کار می کنه.
– نمیدونم چرا این روزا تو سنگر من موش پیدا شده! – جناب سروان مجنون کجاش موش نداره!
مصطفی خطاب به بهزادی و با اشارهی چشم به سرباز رستگاروند گفت:
– حمید خان! موش سنگر ما نفت خور هم هست. بنزین هم می خوره!
بهزادی نفهمیده بود منظور مصطفی چیست. رستگاروند دستی به موهایش کشیده و لب هایش را جمع کرده بود. چشمها را ریز کرده و گفته بود:

۔ آخه جناب سروان پوسیدیم که. دلمون به همین دو تا شیرینی و ماست و دوغ خوشه که از توی سنگر شما کش میریم! |
– خودت می خوری به دوستات هم بده. فقط پدرشو در نیار که یه وقت اگه کسی اومد، دستمون خالی نباشه.
– جناب سروان ما که…

– دست از سر بنزین و نفتا هم دیگه بردار رستگار! |
– والآ… جناب سروان برای تمیز کردن موتور برق بنزین لازم داریم. مجبوریم دیگه به شما دست برد بزنیم؟
– ای جون در برده! از کجا جاشون رو پیدا کردی؟
– چه کنیم دیگه. همون شب اول که گذاشتیدمون نگهبانی، اشتباهی نشستیم رو یخچالتون. بازش کردیم دیدم ماست و… خلاصه همینا دیگه.
– پس سر پست نشستن و خواب و اینا هم داری. برو برو جلوی چشم نباش که نبینمت دیگه.
یک ماه بعد عملیات بود. بعد از عملیات، گردان را باز هم جا به جا کرده بودند. دوباره غرب بودند. مصطفی با گیلان غرب و قصر شیرین خو گرفته بود. شش سال گذشته را بین کوه ها و تپه هایش گذرانده بود. بیشتر از آن که فاطمه و مادرش را ببیند ، این کوهها وصخره ها و شیارهایش را وا دیده بود. .
از مسیر شوش رفته بودند گیلان غرب. نیروها را شبانه حرکت داده بودند. اتوبوس ها ایستادند و نیروها باید از این جا به بعد را با کامیون ها و نفر برها می رفتند. هوای منطقه سرد بود و کسی پتو نیاورده بود. به ارتفاع نرسیده بودند که از نفربرها هم پیاده شدند. از این جا به بعد را باید به کوه می زدند. همه از سرما ناله می کردند. ترکاشوند گفته بود:
هیچ کسی حق نداره آتیش روشن کنه.» مرادی دیگر تحمل نکرده و چند شاخه ای را آتش زده بود.
– مگه نگفتم آتیش درست نکنید!
– جناب سروان خیلی سرده. چند تا شاخه بیشتر نیست!
– با توپ بزننت بهتره یا سرما بخوری!؟ مگه حرف نمی شنوید! هیچ کس.هیچ کس، حتی یه کبریتم نمیزنه.
گفته و رفته بود.
هوا روشن شده بود. سروان بهزادی گزارش داد که تعداد نیروها کم شده. مصطفی دستش را روی گوشی بیسیم گذاشته و گفته بود:
– بفرستید برن دنبالشون بگردن. به منطقه آشنا نیستن، ممکنه گم بشن.
– جناب سروان شایدم در رفتن!
– استوار مرادی!
– بله قربان.
– برو از جلو چشام.
مصطفی تشر زده و مرادی واهمه کرده و دور شده بود. بهزادی گروه تفحص تشکیل داده و به اطراف فرستاده بود. مصطفی چشم گردانده و گردن کشیده بود:
– ببینید رستگار برای عملیات فرار کرده یا نه؟
– نه جناب سروان. پشت آیفا س و داره موتور برق رو میاره. آردوال بود که جواب داده بود. مصطفی سرش را بلند نکرده بود.
«خبرش کنید زودتر بیاد. یه پیک موتوری بفرستید دنبالش.»
پیک موتوری رستگاروند را پیدا کرده و آورده بود. رستگار پا کوبیده بود. مصطفی هنوز با بیسیم حرف می زد. باز دستش را روی گوشی بیسیم گذاشته و به رستگار گفته بود:
سریع ستاد و سیم کشی ها رو برقرار کن.»
باید سنگر می زدند. نیم متری که زمین را کنده بودند، به سنگ رسیده بودند. نمی شد سنگ ها را در آورد. به تجهیزات برای خرد کردن سنگها نیاز بود. نیروها سی ساعت گذشته را نخوابیده و در حرکت بودند. باید چادر می زدند. بین شیارها و تخته سنگ ها، چادر زده و مستقر شده بودند.
نزدیکی های ظهر بود که ماشین غذا آمده بود. مصطفی سر چرخانده و رستگاروند را کنار خودش دیده بود:
– سربازا رو جمع کن که غذا بگیرن.
– انگار هنوز یادشون نرفته ما هم هستیم قربان!
– رستگار!
– بله جناب سروان؟
– برو دستور رو انجام بده!
تویوتای تدارکات و غذا نزدیک شده بود که صدای هواپیماها بین تپه ها پیچیده بود. چند ثانیه گذشته بود که بوی گاز پیچیده بود. مصطفی داد زده بود:
شیمیایی زدن. برید به ارتفاع. کسی این جا نمونه. برید به ارتفاع.»
اثر گاز که از بین رفته و بچه ها برگشته بودند پایین، باز هم چند نفر از نیروها کم شده بودند. مصطفی نیروها را به خط کرده و گفته بود:
« این جا مثل مجنون نیست. کسی سرخود کاری نمی کنه. کسی سر خود جایی نمی ره. این جا کوه و صخره اس، گم بشید، پیدا کردنتون برای ما گرفتاری داره. هر کی گم بشه، بعدش تنبیه میشه.»
دنبال مهدی بیدگلی فرستاده و آمار نیروهای شیمیایی را گرفته بود. بیدگلی دورهی (ش. م. ر) دیده بود. نیمه های شب بود که خیالش از استقرار نیروها راحت شده بود. به چادرها سرکشی کرده بود. وقت نماز شبش بود. کوهستان بود و همان سرمای استخوان سوز. وضو گرفته و پای سجاده ایستاده بود.
بیشتر از یک ماه بود که نیروها در ارتفاع مانده بودند. مصطفی برای سرکشی، اطراف چادر بچه ها گشت می زد که به سنگر رستگاروند رسیده بود. صدای رستگاروند از پشت سنگر آمد:
– الان می رسیم خدمتتون جناب سروان.
– داری چه کار می کنی رستگار؟ ….. این چیه؟
– چه کنیم دیگه جناب سروان. دیدیم داریم بو می گیریم……….
– حمام درست کردی؟!
– بله جناب سروان. شمام بفرمایید گرمه.
– هتل درست کردیا! چه طوری گرمش می کنی؟
قبل از این که سرباز جواب بدهد، در حمام را باز کرده ونگاهی انداخته بود. یک متر در دو متر بود. رختکن هم داشت. چهار چوبش از تخته های جعبه های مهمات بود. دورش را پلاستیک پیچیده و دو ظرف حلبی را بالای سکوی کنار اتاقک حمام جا داده بود. سیم بلند از داخل ظرف حلبی تا کنار موتور برق رفته بود. مصطفی پرسید:
– این سیم چیه؟ – با یه مثبت و منفی آب رو گرم می کنیم دیگه قربان.
۔ خوبه. بگو برات یه هفته تشویقی ردکنن. هوای بقیه رو هم داشته باش. تک خوری نکن! | رستگاروند انتظار تشویق را نداشت. مصطفی تأکید کرده بود که:
حالا برو ببین موتور برق بی آب نمونه، بی گازوئیل نمونه، برو سر بزن که ما رو بی برق نذاری»
رستگار دور شده بود که صدای ته قبضه ی توپخانه ی فرانسوی عراق بلند شد. رستگار وقت دراز کشیدن روی زمین را پیدا نکرده بود. گلولهی توپ به موتور برق خورده بود و موج انفجار رستگاروند را گرفته بود. موتور برق منفجر شده و آردوال هم از دو پا مجروح شده بود.
دم غروب بعد از سرکشی به سنگرها بود که از بالای تپه ماهور پایین می آمد. پشت سنگر مهدی بیدگلی ایستاده و بیدگلی را صدا کرده بود:
– بله جناب سروان؟
– این چیه؟ بد نگذره!
– جناب سروان قابل شما رو که نداره. ما چون گل و گیاه خیلی دوست داریم، گفتیم یه چند تا سبزی و ریحون وترب بکاریم.
– بذر از کجا آوردی؟
– از کرمانشاه خریدیم.
مصطفی کنار کرتهای کوچک سبزی نشسته بود و به شاخه های نازک دست کشیده بود.
– این برگ پهنها چیه؟
– هندونه ست جناب سروان.
– ما هم سهمیه داریم؟
بیدگلی دست به سینه گذاشته و ابراز ارادت کرده بود. یک ماهی گذشته بود تا سبزی ها بلندتر شده بودند و باغچهی سبزی اسم و رسمی به هم زده بود. موقع ناهار بود که سربازی جلو سنگر ایستاده و بیدگلی را صدا می زد:
– جناب سروان گفتن اجازه هست براشون چند تا شاخه سبزی ببرم؟
– خودم الآن میام براشون میچینم. مصطفی بشقاب سبزی شسته شده را به بهزادی تعارف کرده بود:
– تمیز شسته شده، از هفت آب گذشته.
– کار بچه های موتوریه؟
– آره. باید بریم برا معبر زدن. حمله زودتر انجام میشه.
تا عملیات وقت زیادی نداشتند. باید معبر می زدند و راه باز می کردند. کار خودشان دوتا بود، خودش و بهزادی. سروان بهزادی را هم برای گشتی با خودش برده بود. قبل از عملیات بود و مصطفی تا خودش تمام زاویه ها را نمی دید، رضایت نمیداد.
بهزادی دیگر عادت کرده بود. هشت نه ساعت دراز کش زیر بوته ای، شاخه ای یا سنگی می ماندند تا مصطفی همه جا را خوب دیده باشد.
سمت راست، ارتفاعات چهارباغ بود و سمت چپ یک دشت پر از تپه ماهور و شکاف. نیروهای گردان برای گشتی رفتن و معبر باز کردن با مصطفی مسابقه می گذاشتند.
راه نیفتاده بودند که استوار آذریان از سروان بهزادی خواسته بود او را هم با خود ببرند. بهزادی موافق بود ولی مصطفی قبول نکرد. استوار اصرار کرده بود که بیاید و برای یاد گرفتن هم که شده او را ببرند. بالأخره برده بودندش.
به میدان مین نرسیده بودند که عراق چندین منور زده بود و باید پنهان می شدند. مصطفی، شکاف باریکی سراغ داشت. استوار از بهزادی پرسیده بود:
– مگه قبلا این جا اومده بودین؟
– مگه جناب سروان رو نمی شناسی! تا زیر سنگ ها رو هم قبل از عملیات میاد نگاه می کنه!
منور زدنهای عراق با آن تعداد و پشت سرهم عادی نبود. سه نفری در شکاف خودشان را جا داده و منتظر نشسته بودند. آذریان از وسایلش خربزهی کوچکی را در آورده بود. مصطفی بهت زده گفته بود:
خربزه از کجا آوردی؟!»
استوار گفته بود:
برای شما آوردم. توی این گرما می چسبه.»
بهزادی هم که از گرما کلافه شده بود، با استوار موافق بود و حرفش را تأیید کرده بود:
راست میگه، توی این گرما که نمیشه نفس کشید قاچش کن تا اینا دارن منور می زنن.»
مصطفی در همان یک وجب جایی که داشت تکانی خورده بود و رو به بهزادی خندیده بود که:
– حمید خان! ای جون دربرده، پس تو هم همدست این بی انضباط بودی!
– آقا مصطفی! داریم از تشنگی خفه میشیم. تا اونا دارن گلوله حروم می کنن، ما خربزه مونو می زنیم!
سروان بهزادی این اصطلاح مصطفی را دوست داشت. کارد را کشیده و به آذریان داده بود. خربزه را قاچ کرده و گلوهای تشنه شان را خنک کرده بودند. منورها که تمام شده بود؛ خواستند بلند شوند که مصطفی گفته بود:
تا اون جایی که یادمه، این جاها باید یه کمین داشته باشن؛ یعنی ندیدنمون؟!»
منور زدن ها دوباره شروع شده بود. بهزادی گفته بود:
نه آتیشی، نه تیری ، نه صدایی. اینا دارن چی کار می کنن!»
زیر آن همه منور نتوانسته بودند معبر باز کنند. بهتر بود بر می گشتند. بهزادی که بلند شد و ایستاد، در نیم متری صورت سرباز عراقی بود. عراقی هم ایستاده بود. بهزادی دست به تفنگ برد. مصطفی داد زد:
حمید بزنش. با مشت بزن تو صورتش.»
عراقی پرید توی سنگر کوچک خودش و تا ضامن های سه نارنجکش را بکشد و پرت کند، مصطفی و گروه سه نفری اش دور شده بودند. عراقی ها آتش کرده و مین ها هم که راه را بسته بودند. تنها می شد از طرف رودخانه برگشت. به آب زده بودند. مصطفی جلودار بود و بهزادی پشت سرش. آذریان حالا فهمیده بود مصطفی چرا اصرار به آوردن طناب داشت.
دو ساعتی طول کشید تا از رودخانه و دید عراقی ها بیرون بیایند و برگردند. بچه ها می گفتند:
زمین گیر شده بودید؟» مصطفی جواب داده بود: نه رودخانه گیر شده بودیم.)
به عصر نکشیده بود که دوباره بهزادی را خبر کرده و برای گشت رفته بودند. استوار گفته بود که نمی آید.
یک هفته مانده بود به عملیات. گردان ده ماه بود که بین بیابان و تپه ها مانده بود. هر شب سر زدن های مصطفی به گروهانها و آن لحن کشدار و داش مشتی اش؛ روحیه ی نیروها را نگه داشته بود.
طرح عملیات رسیده بود. جناب سرهنگی که از اطلاعات عملیات ستاد نیروی زمینی آمده بود، نقشه را روی زمین پهن کرده و روی آن خم شده بود و جزئیات را توضیح می داد. سرهنگ کوه های روی نقشه را نشان داده و گفته بود:
– شما باید این کوهها رو دور بزنید و از این مسیر این تپه ها رو بگیرید.
– جناب سرهنگ! ما که سربازیم، ولی گردان ده ماهه که توی خطه. حداقل یک ماه نیروها استراحت می خوان.
– پژوهنده! عملیاته! فرصتی برای استراحت نداریم ؟!
– این گردان زخمی داده . مجروح داده. این مسیری که شما دارید نشون میدید، خیلی طولانیه جناب سرهنگ!
– باید این مسیر رو برید و هدف رو بگیرید.
– جناب سرهنگ! این گردان بره اون جا، بعد از نیم ساعت ده تاش هم برنمی گرده. اونم تازه اگه بتونن در برن!
– طراح های عملیات بهتر از تو واردن. تو دستور رو اجرا کن! مصطفی با عصبانیت کلاهش را روی زمین گذاشت.
بهزادی مچ دست مصطفی را فشار داده بود. جناب سرهنگ مانده بود به مصطفی چه بگوید.
زمستان بود و هوای سرد غرب نیروها را از پا انداخته بود. مصطفی از فاطمه و مادرش تلفنی خبر گرفته بود. خیالش راحت تر شده بود. سروان بهزادی از مرخصی برگشته بود. گاهی ته دلش حس دلتنگی هم برای این رفیق شفیق داشت.
عملیات بود و باید معبر باز می کردند. ده پانزده نفری از نیروها برای با مصطفی رفتن آماده شده بودند. به بهزادی گفته بود:
پنج شش تا رو انتخاب کن تا بریم.»
بهزادی و مصطفی جلوتر بودند و بقیه سینه خیز، عقب تر از اول شب شروع کرده بودند. یک دوم معبر باز شده بود. ماه هم کم نور و خسته بود. انگشت هایشان دیگر چندان از مغز فرمان نمی برد. پچ پچ نیروها در آمده بود.
اکبر صفری با انگشت های ریز و ظریفش سیم چین را فشار داده بود. سیم که چیده شد، سر برگرداند رو به سرباز لاغر و خاک آلود پشت سرش گفته بود:
– چه خبرته! کارتو بکن دیگه. – تموم نمیشه که!
– زورت که نکردن بیای. خودت اومدی. از جناب سروان خجالت بکش!
– از همون خجالت می کشم والله…! انگار نه انگار که هفت هشت ساعته به نفس داریم کار می کنیما!
– خب پس بی سر و صدا باش. میریم رو هواها! |
هوا رو به روشن شدن داشت. کنار شیار کوچک، سروان بهزادی مصطفی را آرام صدا کرد. مصطفی سربرگرداند. بهزادی گفته بود:
– دستتو بده.
مصطفی دست دراز کرد. بهزادی انگشت های مصطفی را آرام روی سیم کشاند. سیم تله گیر کرده بود. مصطفی گفته بود:
– حمید فکر نکنی ما داریم این کارا رو می کنیما! فقط کافی بود دو سانت صورتتو میاوردی بالا.
– نگاش کن. لامصب. جفتمون رو نفله می کرد؟
مین والمرا جلوی صورتشان بود و مصطفی صلواتش را در دل آرام می فرستاد.
کار خدا بود. معلومه هنوز عمرمون به دنیاست!»
ربع ساعتی همان جا نشسته بودند. نه این که برای خنثی کردن مین ربع ساعت وقت لازم بود، هردوشان به خدایی فکر می کردند که به اندازهی دو سانتیمتر با مرگ فاصله برایشان گذاشته بود.
دو سه ساعت بعد کار میدان تمام شده بود و معبر را کامل زده بودند. پشت به سنگرهای عراقی برگشته بودند. یک ماه بعد لشکر از همان مسیر به خاکریزهای عراق زده بود.
اکبر صفری بعد از عملیات شنیده بود که سرباز خسته و خواب آلود در همان میدان، جا مانده است…
تمام زمستان را پا به پای سربازها و نیروهایش در غرب، سر کرده بود. الشکر را به جنوب منتقل کرده بودند. اوایل تابستان بود و گرمای کشندهی
جنوب. سی روز ماندن نیروها در منطقه تمام شده و از مرخصی خبری نبود. بچه ها خسته و بی انگیزه بودند.
مصطفی از سروان جبار لطفعلی زاده خواسته بود نیروها را به خط کند. سروان به بچه ها گفته بود جمع بشوند. کسی دل و دماغ نداشت. یکی در میان آمده بودند. سروان لطفعلی زاده، بلند فریاد زده بود:
جناب سروان باهاتون کار داره.»
چهار دقیقه ی بعد همهی نیروها جمع شده بودند. لطفعلی زاده خندیده و گفته بود:|
«ای نالوطیا! این مصطفی انگار مهره ی مار داره!»
مصطفی در صف اول نشسته بود و بهرام دعای توسل می خواند. بچه ها با همین صدای بهرام بارها دعای توسل شنیده بودند، ولی کسی به یاد نداشت، مثل حالا گریه کرده باشد. مصطفی که اشک می ریخت، هیچ کس ساکت نمی ماند و هق هق همه بلند میشد. بالاخره چند روز بعد زمان شروع عملیات فرا رسیده بود.
نیم ساعتی مانده بود تا رمز عملیات را اعلام کنند. مصطفی علیرضا موسوی را خواسته بود. موسوی پا کوبیده و سلام داده بود. پژوهنده به سربازش گفته بود:|
تو از عملیات برو بیرون» موسوی هاج و واج مانده بود. بقیه هم هاج و واج مانده بودند. – چرا؟
– مگه تو دیروز خانومت زایمان نکرده؟ خب این بار رو برو. بقیهی بچه ها هستن. جبران نبودن تو رو می کنن.
سرباز دلش می خواست مصطفی را بغل کند، اما خجالت می کشید. بچه ی اولش هم که به دنیا آمده بود، نتوانسته بود برود تا این که خبر مردن نوزاد را برایش فرستاده بودند.
پژوهنده یکی دو تغییر دیگر هم در لیست نیروها داده و خودش همراه بچه ها راه افتاده بود. گروهان یکم را به ستوان حمید گلسرخی و گروهان دوم را به ستوان عباس ترکاشوند سپرده و ستوان سعیدشعبانیان را هم با گروهان سوم همراه کرده بود.
سروان بهزادی هم حرکت کرده بود. سر برگرداند تا بیسیم چی را صدا کند و از مصطفی کسب دستور کند که فرماندهی گردان را پشت سرش دیده و گفته بود:
– آقا مصطفی تو که بازم این جایی!
– تو چرا حواست به کارت نیست؟
– مصطفی! تو باید هشتصد نهصد متر عقب تر باشی. برای چی این جا اومدی؟
– نیروهام تنها میمونن.
– اگه بلایی سرت بیاد که بیشتر تنها می مونن! برگرد عقب از همون جا هدایت کن. گردان نباید بدون فرمانده بمونه.
– عقب باشم، نمی دونم کی داره چیکار میکنه. باید خودم بالای سرشون باشم.
– نیا. بچه های دیده بانی رو میذاریم کنارت. باید یکی اون جا باشه وما رو کنترل کنه دیگه!
به سمت تپه های مشرف به جاده حرکت کرده بودند. گروهان دوم به موقع رسیده بود. گروهان اول و سوم هم تا چند دقیقه بعد می رسیدند.
سروان شیخی، بهزادی را خبر کرده بود که: بچه های قسمت موتوری این جا هستن که!» بهزادی دست ها را دو طرف سرش گذاشته و داد زده بود: شماها چرا اومدید این جا!» درجه دار موتوری گفته بود:
خب فرماندهی گردان این جا چی کار می کنه!»
نه بهزادی توانسته بود حرفی بزند، نه شیخی.